بیا به ساغر چشمم شراب وصل ببخش

که پر ز خون جگر گشته حال منتظران...

(تقدیم به آستان پر مهرت،آنگاه که تاولهای یک دل تبدار در فراقت سر باز می کند...)

تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است

پند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است

نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم

هر که جویای جمال تو بود، دربدر است

می‌نماید که تو از خیل پریزادانی

کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟

واعظ از عشق رخت منع من زار کند

گر چه پندش پدرانه است ولی بی‌اثر است

دل مبندید به اوضاع جهان هیچ که من

آزمودم، همه اوضاع جهان بی‌ثمر است

عاشق کوی تو از تیغ نگرداند روی

تیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است

کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان

بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا

کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آتار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست


ادامه نوشته

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

بازا ای دلبرا ، که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده، در انتظار توست

در دست این خمار غمم، هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست مِی پرست
چون خُم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که براید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

رفتيم و پاي بر سر دنيا گذاشتيم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتيم

چون آهوي رميده ز وحشت سراي شهر

رفتيم و سر به دامن صحرا گذاشتيم

ما را به آفتاب فلک هم نياز نيست

اين شوخ ديده را به مسيحا گذاشتيم

بالاي هفت پرده نيلي است جاي ما

پا چون حباب بر سر دريا گذاشتيم

کوتاه شد ز دامنما دست حادثات

تا دست خور بگردن مينا گذاشتيم

شاهد که سرکشي نکند دلفريب نيست

فهم سخن به مردم دانا گذاشتيم

در جستجوي يار دلازار کس نبود

اين رسم تازه را به جهان ما گذاشتيم

ادامه نوشته

سوخت عشق آتشین هم شمع و هم پروانه را

در سر کوی وفا با کوه کن هم گام باش

جان شیرین را به شیرین بخش و شیرین کام باش

گر زلیخا نیستی پیراهن یوسف مدر

ور نه در بازارها رسوای خاص و عام باش

یا به دور چشم او لاف نظر بازی مزن

یا به عمر خویشتن قانع به یک بادام باش

سوخت عشق آتشین هم شمع و هم پروانه را

گر نداری تاب این سوزنده آتش خام باش

تا مرید جام شد جمشید کامش را گرفت

گر تو هم جویندهٔ کامی مرید جام باش

تا بیابی خال او جویندهٔ هر دانه شو

تا بگیری زلف او افتاده هر دام باش

پیش روی و موی او سر خط مملوکی بده

تا قیامت مالک اقلیم صبح و شام باش

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

 

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند

شب قدر از خم توحید شرابم دادند

تشنه لب بودم و آب از می نابم دادند

العطش گفتم و نوشیدم از این باده ناب

که نجات از عطش روز حسابم دادند

آگه از معرفت هشت بهشتم کردند

راه بیرون شدن از هفت حجابم دادند

تا کشانند به عرشم مگر از عالم فرش

به کف از گیسوی دلدار طنابم دادند

نور این باده مرا چشم حقیقت بگشود

سیر از این قطره به دریای عجابم دادند

گوهر علم فواد از دهن پیر بجوی

که من این جستم و بس در خوشابم دادند

فواد کرمانی

 

 

ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد

در می کهنه دیرینه ما افیون کرد

 

دیگران را می دیرینه برابر می‌داد

چو به این دلشده خسته رسید افزون کرد

 

این قدح هوش مرا جمله به یکباره ببرد

این می این بار مرا پاک ز خود بیرون کرد

 

تو مپندار که در ساغر و پیمانه ما

بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد

 

آنچه در سینه مجنون منش دل خوانی

عشق خاکی است که با خون جگر معجون کرد

 

روز اول که به استاد سپردند مرا

دیگران را خرد آموخت، مرا مجنون کرد

 

دل حافظ که ز افسون لبت بیخود بود

چشم جادوی تواش بار دگر افسون کرد