بیقراری های آسمانی

یارب این مخمور غفلت را می اسرار ده

سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من

 جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من 
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم

 چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من 
در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را

 جانب بحر می روم پاک کنید راه من 
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام

 یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من 
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل

چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من 
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان

ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من 
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم

 صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من 
سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من

 سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:18 توسط یه دل عاشق| |

 

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را

 فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را
خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم

 خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

 كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست

نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را 
كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست

 چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را
نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است

 كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي

 فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:15 توسط یه دل عاشق| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت